From the book
او نه قرار بود فرمانروایی کند، نه تاجی بر سر بگذارد، نه بارگاهی بسازد و نه لشگری فراهم آورد، بلکه قرار بود چیزی را ویران کند که هزاران سال پابرجا مانده بود؛ چیزی که نه با شمشیر و خون، بلکه با هنجار و عادت و با ترس و تقدس، خود را در ذهن و جان موجودات سرای فرازین حک کرده بود.
او قرار بود دیوانور باشد؛ همان موجودی که نه از دروازهی نور آمده بود و نه از تاریکی، بلکه از شکافی در میانهی این دو، جایی که دروغ و حقیقت به هم میرسند.
قدم بعدیاش را نمیدانست. تنها میدانست که آن قدم دیگر فقط انتخابی شخصی نیست، بلکه گام اول تغییری است که سرای فرازین را برای همیشه دگرگون میکند.
شاید از اول هم قرار نبود چیزی را کنار بگذارم؛ بلکه قرار بود چیز تازهای بسازم.
