From the book
این روزها بیش از هر زمان دیگری به نام این داستان فکر میکنم؛ به اینکه چه عنوانی میتواند لیاقت روایت من را داشته باشد. به دنبال نامی بودم که نه فقط قصهی من را روایت کند، بلکه ذات مرا نیز توضیح دهد و جوهرهی وجودم را عیان کند.
و بالاخره آن را پیدا کردم: بیهمهچیز. این نام تنها یک دشنام معمولی کوچهبازاری نیست؛ بلکه حقیقتی فلسفی و مفهومی وجودی است.
بیهمهچیز کسی است که به ظاهر دستان پری دارد، اما با درونی خالی زندگی را ادامه میدهد؛ در ظاهر صاحب همهچیز است، اما در باطن بیچیزتر از هر کسی است.
بیهمهچیز تنها نام داستان من نیست؛ بلکه حکم من است.
