From the book
از هیچ زاده شد؛ انگار که هم خالق بود و هم مخلوق.
او به ایجاز خودش اطمینان داشت. خود را معجزهای خودساخته میدانست برای آنکه ایمان به هر چیز را به چالش بکشد. او زندگی بود، مرگ بود، هستی و نیستی بود؛ و برای تمام این بودنها خودش را از تبار سایهها میخواند. او شاهزادهی سایهها بود.
در بیابانی بیانتها، بر روی خط ساحلی، آنجا که بیابان و دریا بر هم بوسه میزدند، مردی میانسال ایستاده بود و با چشمان بسته به صدای امواج بیجان دریا گوش فرا میداد.
